پنجشنبه 28 مرداد 1389
یکشنبه 29 آذر 1388
روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است.
به ادامه مطلب مراجعه فرمائید.
یکشنبه 29 آذر 1388
یکشنبه 29 آذر 1388
وقتى سپاه ایران در نبرد با مسلمانان شكست خورد، در میان كسانى كه به اسارت درآمدند دختر یزدجرد پادشاه ایران بود.
وقتى او را در میان اسیران به مدینه نزد عمر آوردند، دختران مدینه براى تماشاى او بیرون آمدند، زیرا صورتى بسیار زیبا و نورانى داشت ، كه مسجد را روشن نمود، وقتى عمر به او نگاه كرد، آن دختر صورت خود را پوشاند و به زبان فارسى آن زمان گفت :
اف بیروج بادا هرمز (گویا منظور او این بود كه سیاه باد روى هرمز كه با پاره كردن نامه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله وسلم سبب شد تا او به اسارت درآید)
عمر كه متوجه منظور او نشده بود فكر كرد به او بدگوئى مى كند، گفت : این زن به من ناسزا مى گوید و تصمیم گرفت او را تنبیه كند.
حضرت امیر علیه السّلام به او فرمود: تو نمى توانى با او چنین كنى ، او را مخیر گردان تا در میان مسلمانان هر كه را خواهد انتخاب كند و آن را از سهم او قرار بده .
وقتى او را مخیر كردند، در میان جمعیت دست خود را بر سید الشهداء علیه السّلام گذارد، حضرت امیر علیه السّلام از او پرسید نامت چیست گفت : جهان شاه حضرت فرمود: بلكه شهر بانویه هستى .
در این لحظه بود كه كه حضرت امیر علیه السّلام بشارتى بزرگ به امام حسین علیه السّلام داده و فرمود:
اى ابا عبداللّه از این بانو براى تو پسرى متولد خواهد شد كه بهترین اهل زمین باشد. و پس از چندى حضرت زین العابدین على بن الحسین علیه السّلام متولد شد كه حضرتش را ابن الخیرتین : فرزند دو بزرگ (بزرگ عرب و بزرگ عجم ) مى گفتند. حضرت باقر علیه السّلام فرمود: پس منتخب خدا از عرب هاشم است و از عجم ، ایران (اصول كافى ، ج 2، ص 369 در مورد تاریخ اسارت و نحوه ازدواج شهربانو یا شاه زنان با سید الشهداء علیه السّلام قول دیگرى نیز هست )
یکشنبه 29 آذر 1388
وقتى حجاج بن یوسف آن جنایتكار تاریخ حاكم عراق شد، (در پى دستگیرى و كشتار شیعیان برآمد) و به تعقیب كمیل بن زیاد یار باوفاى حضرت امیر علیه السّلام پرداخت ، كمیل مخفى شد، حجاج حقوق و مزایاى قوم او را قطع كرد.
سرانجام كمیل نتوانست ناراحتى و سختى قوم خود را تحمل كند با خود گفت : من دیگر پیر شده ام و عمرم به پایان رسیده ، سزاوار نیست قوم خود را محروم كنم ، و به این ترتیب خود را تسلیم حجاج كرد و نزد او رفت .
حجاج كه دید كمیل با پاى خود آمده است گفت : دوست داشتم تو را دستگیر مى كردم (حالا با پاى خود آمده اى )
كمیل گفت : دندانهاى نیش خود را (همچون درندگان هنگام دریدن طعمه ) بر من فرو مكن و مرا نترسان ، به خدا كه از عمر من جز اندكى (همانند اوائل غبار) نمانده است ، هرگونه كه خواهى حكم كن كه خدا را وعده گاهى است و بعد از قتل حسابى در كار است (و باید پاسخگوئى باشى ) و بدان كه امیرالمؤمنین به من خبر داده است كه قاتل من تو هستى !
حجاج گفت : پس حجت بر تو تمام است (یعنى براى صدق كلام على هم شده باید تو را بكشم )
كمیل گفت : بله اگر تو قاضى باشى و قضاوت كنى ، حجاج گفت :
آرى تو جزء قاتلین عثمان هستى ، آنگاه دستور داد گردن او را قطع كردند. (الارشاد)
یکشنبه 29 آذر 1388
جویرة بن مسهر به دارالاماره كوفه آمد و صدا زد: كجاست امیرالمؤمنین علیه السّلام ؟ گفتند: حضرت استراحت نموده است ، صدا زد: اى خوابیده بیدار شو، سوگند به آنكه جانم به دست (قدرت ) اوست ، ضربتى بر سر تو وارد شود كه محاسن تو از آن رنگین گردد همانگونه كه خودت مرا خبر داده اى .
حضرت امیر علیه السّلام كه سخنان او را شنید فرمود: جلو بیا تا با تو سخنى گویم ، سوگند به آنكه جانم به دست (قدرت ) اوست ، حتما تو را با زور و اكراه به نزد آن خونریز طغیانگر ناپاك مى برند و دست و پاى تو را در زیر شاخه (درختى كه نزدیك خانه ) كافرى است قطع كرده سپس بر دار كشند!
روزگار گذشت تا آنكه پس از آن حضرت ، زیاد بن ابیه حاكم معاویه دست و پاى جویرة را برید و او را بر شاخه اى كنار خانه ابن معكبر به دار كشید.(الارشاد)
یکشنبه 29 آذر 1388
یکشنبه 29 آذر 1388
روزى حجاج بن یوسف ثقفى به اطرافیان خود گفت : میخواهم مردى از اصحاب ابوتراب را (كنیه اى كه دشمنان حضرت بعنوان تحقیر از حضرت على علیه السّلام یاد مى كردند) به قتل برسانم و با خون او نزد خداوند تقرب جویم !
به او گفتند (اكنون ) هیچكس را مثل قنبر غلام على به او نزدیكتر نمى شناسیم ، حجاج ماءمورى را فرستاد تا قنبر را دستگیر كرده آوردند.
حجاج گفت : توئى قنبر؟ جواب داد: آرى ، گفت : ابو همدان ؟ گفت : آرى ، حجاج گفت : على بن ابى طالب مولاى توست ؟ قنبر گفت : مولاى من خداست و على صاحب نعمت من است ، حجاج گفت : آیا از دین على بیزارى مى جوئى ؟ گفت : اگر از دین او بیزار شوم ، مرا به چه دینى برتر از او راهنمائى مى كنى ؟ (حجاج كه از این پاسخ كوبنده درمانده شد، سخن را عوض كرده ) گفت :
تو را مى كشم ، خودت بگو دوست دارى چگونه كشته مى شوى ؟ قنبر گفت : من اختیار را به تو دادم ، حجاج پرسید: براى چه ؟ قنبر گفت : زیرا هرگونه كه مرا بكشى همانطور تو را (در آخرت ) خواهم كشت و همانا امیرالمؤمنین به من خبر داده است كه مرگ من از روى قتل و به ظلم و ناحق خواهد بود، حجاج دستور داد تا سر او را بریدند. (كشف الغمة ، ج 1، ص 383)
یکشنبه 29 آذر 1388
حجر بن عدى ، از بزرگان و خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام است كه به زهد و كثرت عبادت و نماز معروف بود، گویند در یك شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند (به ادامه مطلب توجه فرمائیید)
یکشنبه 29 آذر 1388
یکشنبه 29 آذر 1388
یكى از یاران باوفا و صمیمى كه از خواص و برگزیدگان اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام مى باشد و حضرت به مقدار قابلیت و استعدادش به او از علوم خویش افاضه نمود، میثم تمار است ، او مردى بود زاهد كه از شدت عبادت و زهد به شدت لاغر گشته بود.
به ادامه مطلب ن=توجه فرمایید
یکشنبه 29 آذر 1388
یکشنبه 29 آذر 1388
سْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در زمانى كه رشید هجرى فرارى بود و ماءموران زیاد در پى او بودند، روزى نزد مردى بنام ابواراكه وارد شد، ابواراكه با عده اى از یارانش نزدیك در (شاید در راهرو) نشسته بود كه رشید وارد شد، از دیدن رشید بسیار هراسناك شد به دنبال او آمد و به او گفت :
واى بر تو مرا كشتى و فرزندان مرا یتیم كردى و نابودى نمودى ! رشید گفت : چرا؟ گفت :
تو تحت تعقیب هستى و اكنون به خانه من آمدى و دوستان من تو را دیده اند (و گزارش خواهند نمود).
رشید گفت : هیچكدام از آنها مرا ندیده اند! ابواراكه گفت : تو مرا نیز به مسخره گرفته اى ، آنگاه رشید را در بند كشید و محكم بست تا نگریزد! و در اتاقى محبوس كرد و در را بست .
سپس به نزد یارانش بازگشت و براى اینكه بفهمد آیا كسى رشید را دیده است یا نه به آنها گفت : به نظرم رسید پیرمردى هم اكنون وارد منزل من شده است ، آنها گفتند:
ما هیچكس را ندیدیم ، او چند بار سخن خود را تكرار كرد، اما همگى انكار كردند.
ابواراكه مى ترسید تا مبادا دیگران رشید را دیده باشند و به زیاد گزارش كرده باشند به این منظور راهى مجلس زیاد شد تا ببیند جریان چیست و اگر آنها بو برده اند خودش اعتراف كند و رشید را تحویل دهد.
به مجلس زیاد آمد و نزد او نشست ، در این میان ناگاه رشید را دید كه بر استر او سوار شده به مجلس زیاد مى آید، رنگ صورتش پرید و خشكش زد و یقین كرد كه نابود شده است .
رشید از استر پیاده شد و نزد زیاد آمد و سلام كرد، زیاد از جا برخاست و او را در آغوش كشید و بوسید. سپس شروع كرد از او راجع به سفر او و بستگان او پرسیدن ، بعد از لحظاتى رشید رفت .
ابواراكه به زیاد گفت : خداوند برایت خیر خواهد اى امیر، این پیرمرد كه بود؟
زیاد گفت : او یكى از برادران ما از اهل شام بود كه به زیارت ما آمده بود.
ابواراكه به منزل خود آمد، مشاهده كرد رشید در اتاق به همان حال (در بند) بود، به رشید گفت : حالا كه نزد تو این دانش است كه مى بینم هر كار كه خواهى بكن و هرگاه كه خواستى نزد ما آى .(نفس المهموم ، ص 81، و الاختصاص للشیخ المفید، ص 73)
یکشنبه 29 آذر 1388
شخصى بنام ابوحسان عجلى گوید: از دختر راشد (رشید)، هجرى راجع به جریان پدرش پرسیدم گفت : از پدرم شنیدم كه امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمود: اى راشد چگونه است صبر تو آنگاه كه حرامزاده بنى امیه تو را بخواند و دستها و پاها و زبان تو را قطع كند؟
عرض كردم : یا امیرالمؤمنین آیا سرانجام آن بهشت است ؟ فرمود: آرى اى راشد، تو در دنیا و آخرت با من هستى .
دختر رشید گوید: بخدا قسم كه پس از مدتى عبیدالله بن زیاد ناپاك ، رشید را خواست و به او دستور داد تا از امیرالمؤمنین بیزارى جوید و به او گفت : صاحب تو در مورد مرگ تو چه خبرى داده است ؟
رشید گفت : دوست من صلوات الله علیه به من خبر داده كه تو مرا به بیزارى از او دعوت مى كنى و من قبول نمى كنم و تو دستها و پاها و زبان مرا قطع مى كنى .
ابن زیاد گفت : بخدا قسم كه حتما سخن او را دروغ مى گردانم ، سپس فرمان داد تا دستها و پاهاى او را قطع كنند ولى زبانش را آزاد گذارند.
دختر رشید گوید: پدرم را با دست و پاى بریده آوردند، به او گفتم : اى پدرم فدایت شوم آیا از این مصیبت احساس درد مى كنى ؟ گفت : نه بخدا قسم مگر به مقدار فشارى كه هنگام ازدحام به انسان مى رسد وقتى همسایگان نزد او آمدند به آنها گفت : صفحه و دواتى بیاورید تا آنچه مولاى من امیرالمؤمنین علیه السلام به من خبر داده براى شما بگویم و سپس شروع كرد به گفتن اخبار مهم از كلام حضرت امیر علیه السلام .
وقتى جریان را به ابن زیاد بازگو كردند كسى را فرستاد تا زبان او را نیز قطع كرد و او در همان شب به رحمت ایزدى پیوست .
امیرالمؤمنین او را راشد نام نهاده بود و به او علم اجلها و بلاها را تعلیم كرده بود، گاهى با شخصى برخورد مى كرد و مى گفت : اى فلانى تو با فلان مرگ خواهى مرد و همانگونه مى شد كه خبر مى داد (بحارالانوار، ج 42، ص 136 و الاختصاص ،ص 72)
یکشنبه 29 آذر 1388