تبلیغات
داستان ها و روایات ذکر شده در مورد زندگی امامان

داستان ها و روایات ذکر شده در مورد زندگی امامان

سوره ای که سپر جهنم است

قیصر، پادشاه روم به یكی از خلفای بنی عباس نوشت، ما در انجیل دیده‌ایم، هر كس سوره‌ای را بخواند كه خالی از هفت حرف باشد، خداوند جسدش را بر آتش جهنّم حرام می‌كند و آن هفت حرف عبارتست از «ثاء»، «جیم»، «خاء»، «زاء»، «شین»، «ظاء» و «فاء». ما، در تورات و انجیل آن سوره را نیافته‎ایم، آیا در كتب خود چنین سوره‎ای را دارید؟ و اگر جواب مثبت است مراد از این حروف هفتگانه چیست؟
خلیفه عباسی، علماء و دانشمندان را جمع كرد و سؤال را مطرح نمود. لكن هیچ یك نتوانستند جواب سؤال را بدهند؛ به ناچار سؤال را از حضرت علی بن محمد بن الرضا ـ علیهم
حضرت هادی ـ علیه‎السلام ـ فرمود: «آن سوره‎ای كه آنها در جستجوی آن هستند و در كتب آسمانی سابق نیافتند، در قرآن مجید موجود است و آن سوره، «سوره حمد» است كه هیچ یك از این حروف هفتگانه در آن نمی‎توان یافت.»
پرسیدند: «حكمت آن چیست؟ و این حروف علامت چیست؟»
حضرت فرمودند: «ث» اشاره به «ثبور» دارد؛ مراد از «ج» «جحیم»است؟ مقصود از «خ» «خبیث» است و «ز» اشاره به «زقّوم» دارد و «ش» «شقاوت» است و مراد از «ظ» ظلمت است و «ف» اشاره به «فرقت» دارد.»
این پاسخ را برای قیصر روم فرستادند؛ چون جواب به پادشاه رسید بسیار مشعوف شد و دانست كه دین حق همان اسلام است و لذا بلافاصله به اسلام گروی

برگرفته از پایگاه: اندیشه قم


خطبه بدون الف از امیرالمومنین علی (ع)

روزی جمعی از اصحاب پیغمبر بحث می نمودند در اطراف این موضوع که کدام حرف است در حروف که از همه بیشتر در کلام موجود است؟ معلوم شد حرف الف از همه بیشتر است و هیچکس نمی نتواند کلامی بگوید که الف در آن نباشد. حضرت امیرالمؤمنین (علیه السّلام) حضور داشتند. بدون تأمّل و فی البداهه خطبه ای فرمودند. چنانکه عقلها حیران ماند و نام این خطبه را مونقه گذاشتند؛ یعنی در حسن و نیکویی و بلاغت، شگفت آور است.

به ادامه مطلب مراجعه فرمائید.


ادامه مطلب

خبر دادن حضرت به شهادت مزرع بن عبدالله

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

مردى به نام ابوالعالیة گوید: مزرع بن عبدالله از امیرالمؤمنین علیه السّلام نقل مى كرد كه فرمود: به خدا سوگند حتما لشكرى روى آورد و چون به بیابان رسد زمین آنها را فرو برد، ابوالعالیة گوید: به او گفتم : تو به من از غیب خبر مى دهى ؟ مزرع گفت : آنچه مى گویم حفظ كن ، بخدا سوگند امیرالمؤمنین علیه السّلام خبر داده واقع خواهد شد و (خبر دیگه اینكه ) مردى دستگیر مى شود و میان دو غرفه از غرفه هاى این مسجد به دار آویخته و كشته مى شود.
ابوالمعالى كه بسیار تعجب كرده بود گفت : تو از غیب خبر مى دهى ؟ مزرع گفت : مرا مرد امین و راستگو على بن ابى طالب خبر داده است .
ابوالمعالیة گوید: یك جمعه نگذشته بود كه مزرع را دستگیر كردند و او را كشته و میان غرفه مسجد به دار آویختند، او خبر سومى نیز به من داده بود كه آن را فراموش كردم (الارشاد: 317)


وقتى سپاه ایران در نبرد با مسلمانان شكست خورد، در میان كسانى كه به اسارت درآمدند دختر یزدجرد پادشاه ایران بود.
وقتى او را در میان اسیران به مدینه نزد عمر آوردند، دختران مدینه براى تماشاى او بیرون آمدند، زیرا صورتى بسیار زیبا و نورانى داشت ، كه مسجد را روشن نمود، وقتى عمر به او نگاه كرد، آن دختر صورت خود را پوشاند و به زبان فارسى آن زمان گفت :
اف بیروج بادا هرمز (گویا منظور او این بود كه سیاه باد روى هرمز كه با پاره كردن نامه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله وسلم سبب شد تا او به اسارت درآید)
عمر كه متوجه منظور او نشده بود فكر كرد به او بدگوئى مى كند، گفت : این زن به من ناسزا مى گوید و تصمیم گرفت او را تنبیه كند.
حضرت امیر علیه السّلام به او فرمود: تو نمى توانى با او چنین كنى ، او را مخیر گردان تا در میان مسلمانان هر كه را خواهد انتخاب كند و آن را از سهم او قرار بده .
وقتى او را مخیر كردند، در میان جمعیت دست خود را بر سید الشهداء علیه السّلام گذارد، حضرت امیر علیه السّلام از او پرسید نامت چیست گفت : جهان شاه حضرت فرمود: بلكه شهر بانویه هستى .
در این لحظه بود كه كه حضرت امیر علیه السّلام بشارتى بزرگ به امام حسین علیه السّلام داده و فرمود:
اى ابا عبداللّه از این بانو براى تو پسرى متولد خواهد شد كه بهترین اهل زمین باشد. و پس از چندى حضرت زین العابدین على بن الحسین علیه السّلام متولد شد كه حضرتش را ابن الخیرتین : فرزند دو بزرگ (بزرگ عرب و بزرگ عجم ) مى گفتند. حضرت باقر علیه السّلام فرمود: پس ‍ منتخب خدا از عرب هاشم است و از عجم ، ایران (اصول كافى ، ج 2، ص 369 در مورد تاریخ اسارت و نحوه ازدواج شهربانو یا شاه زنان با سید الشهداء علیه السّلام قول دیگرى نیز هست )


پیشگوئى حضرت در مورد قاتل كمیل بن زیاد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

وقتى حجاج بن یوسف آن جنایتكار تاریخ حاكم عراق شد، (در پى دستگیرى و كشتار شیعیان برآمد) و به تعقیب كمیل بن زیاد یار باوفاى حضرت امیر علیه السّلام پرداخت ، كمیل مخفى شد، حجاج حقوق و مزایاى قوم او را قطع كرد.
سرانجام كمیل نتوانست ناراحتى و سختى قوم خود را تحمل كند با خود گفت : من دیگر پیر شده ام و عمرم به پایان رسیده ، سزاوار نیست قوم خود را محروم كنم ، و به این ترتیب خود را تسلیم حجاج كرد و نزد او رفت .
حجاج كه دید كمیل با پاى خود آمده است گفت : دوست داشتم تو را دستگیر مى كردم (حالا با پاى خود آمده اى )
كمیل گفت : دندانهاى نیش خود را (همچون درندگان هنگام دریدن طعمه ) بر من فرو مكن و مرا نترسان ، به خدا كه از عمر من جز اندكى (همانند اوائل غبار) نمانده است ، هرگونه كه خواهى حكم كن كه خدا را وعده گاهى است و بعد از قتل حسابى در كار است (و باید پاسخگوئى باشى ) و بدان كه امیرالمؤمنین به من خبر داده است كه قاتل من تو هستى !
حجاج گفت : پس حجت بر تو تمام است (یعنى براى صدق كلام على هم شده باید تو را بكشم )
كمیل گفت : بله اگر تو قاضى باشى و قضاوت كنى ، حجاج گفت :
آرى تو جزء قاتلین عثمان هستى ، آنگاه دستور داد گردن او را قطع كردند. (الارشاد)


پیشگوئى حضرت در مورد قاتل جویرة

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

جویرة بن مسهر به دارالاماره كوفه آمد و صدا زد: كجاست امیرالمؤمنین علیه السّلام ؟ گفتند: حضرت استراحت نموده است ، صدا زد: اى خوابیده بیدار شو، سوگند به آنكه جانم به دست (قدرت ) اوست ، ضربتى بر سر تو وارد شود كه محاسن تو از آن رنگین گردد همانگونه كه خودت مرا خبر داده اى .
حضرت امیر علیه السّلام كه سخنان او را شنید فرمود: جلو بیا تا با تو سخنى گویم ، سوگند به آنكه جانم به دست (قدرت ) اوست ، حتما تو را با زور و اكراه به نزد آن خونریز طغیانگر ناپاك مى برند و دست و پاى تو را در زیر شاخه (درختى كه نزدیك خانه ) كافرى است قطع كرده سپس بر دار كشند!
روزگار گذشت تا آنكه پس از آن حضرت ، زیاد بن ابیه حاكم معاویه دست و پاى جویرة را برید و او را بر شاخه اى كنار خانه ابن معكبر به دار كشید.
(الارشاد)


پیشگوئى حضرت در مورد شهر كوفه و حاكمان آن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

در نهج البلاغه است كه امیرالمؤمنین علیه السّلام در خطبه اى فرمود:
اى كوفه گویا تو را مى بینم كه (بر اثر آمد و شد لشكرها و پیشامدهاى سخت ) كشیده مى شوى همانند چرم در بازار عكاظ (زیرا چرم در وقت دباغى بسیار بر او كش و مالش داده مى شود و عكاظ نام بازارى معروف بوده است در حجاز میان نخله و طائف ) و از پیشامد حادثه پایمال گشته و جنبش ها (انواع مصائب ) بر تو وارد شود، و من مى دانم هیچ ستمگرى بر تو اراده ظلم نكند مگر اینكه خداوند او را به بلائى مبتلا كند یا كسى را بر او مسلط گرداند كه او را بكشد (یعنى ستمگران كوفه یا مبتلا مى شوند و یا كشته مى گردند)
و این خبر از جمله پیشگوئیهاى آن حضرت است همچنانكه در وقایع كوفه و شرح حال ستمگران آن ذكر شده است . محمد بن حسین كیدرى در شرح نهج البلاغه گوید:
از آن جبارانى كه خداوند آنها را به خود مشغول نمود زیاد (بن ابیه ) است ، او مردم را در مسجد جمع كرد تا على علیه السّلام را لعنت كنند، كه ناگاه دربان او بیرون آمد و گفت : مردم متفرق شوید كه امیر گرفتار است و همین الان فلج شده است .
فرزند او عبیدالله بن زیاد نیز به مرض جذام مبتلا گرید، حجاج بن یوسف (كه راجع به حالات و جنایات او بعدا سخن خواهیم گفت ) در شكمش ‍ جانور افتاد تا مرد، عمروبن هبیرة و فرزند او یوسف هر دو به بیمارى صرع (غش ) مبتلا شدند، خالد قسرى آنقدر در زندان ماند تا از گرسنگى مرد.
اما آن گروهى از ستمگران كه خداوند توسط كسانى آنها را نابود كرد و كشته شدند مثل عبیدالله بن زیاد و مصعب بن زبیر و ابوالسرایا و دیگران بودند كه همگى كشته شدند و همچنین یزید بن مهلب كه به بدترین وضع كشته شد.


پیشگوئى حضرت در مورد قنبر و قتل او

روزى حجاج بن یوسف ثقفى به اطرافیان خود گفت : میخواهم مردى از اصحاب ابوتراب را (كنیه اى كه دشمنان حضرت بعنوان تحقیر از حضرت على علیه السّلام یاد مى كردند) به قتل برسانم و با خون او نزد خداوند تقرب جویم !
به او گفتند (اكنون ) هیچكس را مثل قنبر غلام على به او نزدیكتر نمى شناسیم ، حجاج ماءمورى را فرستاد تا قنبر را دستگیر كرده آوردند.
حجاج گفت : توئى قنبر؟ جواب داد: آرى ، گفت : ابو همدان ؟ گفت : آرى ، حجاج گفت : على بن ابى طالب مولاى توست ؟ قنبر گفت : مولاى من خداست و على صاحب نعمت من است ، حجاج گفت : آیا از دین على بیزارى مى جوئى ؟ گفت : اگر از دین او بیزار شوم ، مرا به چه دینى برتر از او راهنمائى مى كنى ؟ (حجاج كه از این پاسخ كوبنده درمانده شد، سخن را عوض كرده ) گفت :
تو را مى كشم ، خودت بگو دوست دارى چگونه كشته مى شوى ؟ قنبر گفت : من اختیار را به تو دادم ، حجاج پرسید: براى چه ؟ قنبر گفت : زیرا هرگونه كه مرا بكشى همانطور تو را (در آخرت ) خواهم كشت و همانا امیرالمؤمنین به من خبر داده است كه مرگ من از روى قتل و به ظلم و ناحق خواهد بود، حجاج دستور داد تا سر او را بریدند.  (كشف الغمة ، ج 1، ص 383)


داستان شهادت حجر و یاران او

حجر بن عدى ، از بزرگان و خواص اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام است كه به زهد و كثرت عبادت و نماز معروف بود، گویند در یك شبانه روز هزار ركعت نماز مى خواند    (به ادامه مطلب توجه فرمائیید)


ادامه مطلب

پیشگوئى حضرت در مورد شهادت حجر بن عدى و یاران او

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

حجر بن عدى بعد از ضربت خوردن امیرالمؤمنین علیه السّلام توسط ابن ملجم - كه لعنت خدا بر او باد - به عیادت حضرت آمد و با گفتن اشعار فصیح و زیبائى حضرت را تمجید و تاءسف خود را ابراز نمود كه اول آن اشعار این بود:
فیا اسفى على المولى التقى ابوالاطهار حیدرة الزكى
((اى افسوس بر مولاى با تقوا، پدر پاكان ، حیدر پاك .))
وقتى نگاه امیرالمؤمنین علیه السّلام به او افتاد و اشعار او را شنید به او فرمود: چگونه اى وقتى تو را براى بیزارى از من دعوت كنند، چه خواهى گفت ؟
حجر گفت : اى امیر مؤمنان بخدا سوگند اگر مرا با شمشیر قطعه قطعه كنند و براى سوزاندنم آتش برافروزند و مرا در آن اندازند، اینها را بر بیزارى جستن تو ترجیح خواهم داد!
حضرت فرمود: به هر خبرى موفق باشى اى حجر، خدا به تو از جانب خاندان پیامبرت خیر دهد(نفس المهموم ، ص 93) و در یك پیشگوئى دیگر امیرالمؤمنین علیه السّلام فرمود:
اى اهل عراق به زودى از شما هفت نفر در سرزمین عذراء كشته مى شوند، مثل آنها همانند اصحاب اخدود است (كه داستان آنها در قرآن آمده است و به جرم قبول مذهب حق در گودالهاى آتش سوزانده شدند).
و سرانجام حجر و و اصحاب او به دست عمال معاویه در عذراء به شهادت رسیدند.(بحار، ج 41، ص 316)


بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ


یكى از یاران باوفا و صمیمى كه از خواص و برگزیدگان اصحاب امیرالمؤمنین علیه السّلام مى باشد و حضرت به مقدار قابلیت و استعدادش به او از علوم خویش افاضه نمود، میثم تمار است ، او مردى بود زاهد كه از شدت عبادت و زهد به شدت لاغر گشته بود.
 

به ادامه مطلب ن=توجه فرمایید


ادامه مطلب

موسى بن جعفر علیه السلام و علم امام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

اسحاق بن عمار گوید: از عبد صالح (موسى بن جعفر علیه السلام ) شنیدم كه به مردى خبر مرگ او را مى داد! با خود گفتم : گویا او مى داند زمان مرگ هر یك از شیعیان خود را؟! در این لحظه حضرت با قیافه اى خشمگین متوجه من شد و فرمود:
اى اسحاق ! رشید هجرى به علم مرگها و بلاها آگاه بود (با اینكه امام نبود) و امام سزاوارتر است به دانستن آن ، سپس فرمود:
اى اسحاق هر چه خواهى انجام ده (آماده سفر آخرت باش ) كه عمر تو پایان یافته و تو تا دو سال دیگر (قبل از دو سال ) خواهى مرد، برادران تو و خانواده ات اندكى پس از تو با هم اختلاف پیدا كرده و به یكدیگر خیانت مى كنند به گونه اى كه دشمنشان آنها را شماتت مى كند، آیا همین در دلت گذشت ؟ (كه من از زمان مرگ شیعیان خبر دارم ).
اسحاق گوید: من از آنچه در دلم خطور كرد استغفار مى كنم .
راوى گوید: از این محفل اندكى گذشت و اسحاق فوت كرد و خانواده اش ‍ نیز نیازمند اموال مردم شدند و مفلس (ورشكسته و فقیر) شدند.  (اصول كافى ، ج 2، ص 399)


داستانى عجیب از رشید و ابى اراكة

سْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در زمانى كه رشید هجرى فرارى بود و ماءموران زیاد در پى او بودند، روزى نزد مردى بنام ابواراكه وارد شد، ابواراكه با عده اى از یارانش ‍ نزدیك در (شاید در راهرو) نشسته بود كه رشید وارد شد، از دیدن رشید بسیار هراسناك شد به دنبال او آمد و به او گفت :
واى بر تو مرا كشتى و فرزندان مرا یتیم كردى و نابودى نمودى ! رشید گفت : چرا؟ گفت :
تو تحت تعقیب هستى و اكنون به خانه من آمدى و دوستان من تو را دیده اند (و گزارش خواهند نمود).
رشید گفت : هیچكدام از آنها مرا ندیده اند! ابواراكه گفت : تو مرا نیز به مسخره گرفته اى ، آنگاه رشید را در بند كشید و محكم بست تا نگریزد! و در اتاقى محبوس كرد و در را بست .
سپس به نزد یارانش بازگشت و براى اینكه بفهمد آیا كسى رشید را دیده است یا نه به آنها گفت : به نظرم رسید پیرمردى هم اكنون وارد منزل من شده است ، آنها گفتند:
ما هیچكس را ندیدیم ، او چند بار سخن خود را تكرار كرد، اما همگى انكار كردند.
ابواراكه مى ترسید تا مبادا دیگران رشید را دیده باشند و به زیاد گزارش ‍ كرده باشند به این منظور راهى مجلس زیاد شد تا ببیند جریان چیست و اگر آنها بو برده اند خودش اعتراف كند و رشید را تحویل دهد.
به مجلس زیاد آمد و نزد او نشست ، در این میان ناگاه رشید را دید كه بر استر او سوار شده به مجلس زیاد مى آید، رنگ صورتش پرید و خشكش ‍ زد و یقین كرد كه نابود شده است .
رشید از استر پیاده شد و نزد زیاد آمد و سلام كرد، زیاد از جا برخاست و او را در آغوش كشید و بوسید. سپس شروع كرد از او راجع به سفر او و بستگان او پرسیدن ، بعد از لحظاتى رشید رفت .
ابواراكه به زیاد گفت : خداوند برایت خیر خواهد اى امیر، این پیرمرد كه بود؟
زیاد گفت : او یكى از برادران ما از اهل شام بود كه به زیارت ما آمده بود.
ابواراكه به منزل خود آمد، مشاهده كرد رشید در اتاق به همان حال (در بند) بود، به رشید گفت : حالا كه نزد تو این دانش است كه مى بینم هر كار كه خواهى بكن و هرگاه كه خواستى نزد ما آى .
(نفس المهموم ، ص 81، و الاختصاص للشیخ المفید، ص 73)


دختر رشید از شهادت پدر مى گوید

شخصى بنام ابوحسان عجلى گوید: از دختر راشد (رشید)، هجرى راجع به جریان پدرش پرسیدم گفت : از پدرم شنیدم كه امیرالمؤمنین علیه السلام به او فرمود: اى راشد چگونه است صبر تو آنگاه كه حرامزاده بنى امیه تو را بخواند و دستها و پاها و زبان تو را قطع كند؟
عرض كردم : یا امیرالمؤمنین آیا سرانجام آن بهشت است ؟ فرمود: آرى اى راشد، تو در دنیا و آخرت با من هستى .
دختر رشید گوید: بخدا قسم كه پس از مدتى عبیدالله بن زیاد ناپاك ، رشید را خواست و به او دستور داد تا از امیرالمؤمنین بیزارى جوید و به او گفت : صاحب تو در مورد مرگ تو چه خبرى داده است ؟
رشید گفت : دوست من صلوات الله علیه به من خبر داده كه تو مرا به بیزارى از او دعوت مى كنى و من قبول نمى كنم و تو دستها و پاها و زبان مرا قطع مى كنى .
ابن زیاد گفت : بخدا قسم كه حتما سخن او را دروغ مى گردانم ، سپس ‍ فرمان داد تا دستها و پاهاى او را قطع كنند ولى زبانش را آزاد گذارند.
دختر رشید گوید: پدرم را با دست و پاى بریده آوردند، به او گفتم : اى پدرم فدایت شوم آیا از این مصیبت احساس درد مى كنى ؟ گفت : نه بخدا قسم مگر به مقدار فشارى كه هنگام ازدحام به انسان مى رسد وقتى همسایگان نزد او آمدند به آنها گفت : صفحه و دواتى بیاورید تا آنچه مولاى من امیرالمؤمنین علیه السلام به من خبر داده براى شما بگویم و سپس شروع كرد به گفتن اخبار مهم از كلام حضرت امیر علیه السلام .
وقتى جریان را به ابن زیاد بازگو كردند كسى را فرستاد تا زبان او را نیز قطع كرد و او در همان شب به رحمت ایزدى پیوست .
امیرالمؤمنین او را راشد نام نهاده بود و به او علم اجلها و بلاها را تعلیم كرده بود، گاهى با شخصى برخورد مى كرد و مى گفت : اى فلانى تو با فلان مرگ خواهى مرد و همانگونه مى شد كه خبر مى داد (بحارالانوار، ج 42، ص 136 و الاختصاص ،ص 72)


پیشگوئى حضرت در مورد شهادت رشید هجرى

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

رشید هجرى (هجر شهرى است در نواحى بحرین نفس المهموم ) از یاران باوفا و صمیمى حضرت على علیه السلام بود به گونه اى كه حضرت او را لایق تعلیم علوم غیب دانسته ، از بلاها و مرگها آگاه بود و او را رشید البلایا مى نامیدند، به بعضى خبر مى داد كه چگونه مى میرد و یا چگونه كشته مى شود، و همانطور كه خبر داده بود واقع مى شد.
روزى امیرالمؤمنین علیه السلام با اصحاب خود به باغى رفت ، زیر درخت خرمائى نشست و فرمود تا خرمائى چیدند و آوردند. رشید گفت : یا امیرالمؤمنین چه خرماى خوبى است ؟
حضرت فرمود: اى رشید، بدان كه تو را بر شاخه همین درخت به دار مى زنند!
رشید گوید: از این به بعد صبح و شام كنار این درخت مى آمدم و آن را آبیارى مى كردم تا اینكه امیرالمؤمنین از دنیا رفت .
روزى آمدم دیدم كه شاخه هاى آن درخت را بریده اند، با خود گفتم : اجلم نزدیك است یك روز كه آمدم رئیس ماءمورین محله به من گفت : بیا نزد امیر، وقتى وارد قصر شدم دیدم كه آن چوب به كنارى افتاده است ، روز دیگرى دیدم نصف آن را براى چرخ آب چاه استفاده كرده اند. با خود گفتم :
دوست من به من دروغ نگفت : تا اینكه ماءمور حاكم به سراغم آمد و مرا احضار كرد وقتى وارد قصر شدم آن چوب را دیدم با پا به آن زدم و گفتم : من براى تو بزرگ شدم و تو براى من رشد كردى وقتى او را بر عبیدالله بن زیاد وارد كردند گفت :
از دروغ رفیق خودت بگو! گفتم : بخدا كه كه نه من دروغگو هستم و نه او، به من خبر داده است كه تو دست و پا و زبانم را قطع خواهى كرد!
عبیدالله گفت : بخدا كه سخن او را دروغ مى گردانم ، سپس فرمان داد تا دستها و پاهایش را قطع كنند (اما زبانش را قطع نكنند تا به گمان خودش ‍ سخن حضرت على علیه السلام را باطل نماید) وقتى رشید را به نزد خاندانش بردند در همان حال از سخنان شگفت و عظیم به مردم خبر مى داد، صدا زد: اى مردم از من سؤ ال كنید، این گروه نزد من دینى دارند كه هنوز پرداخت نشده است در این حال به ابن زیاد خبر دادند كه : میدانى چه كردى ؟ دست و پاى رشید را بریدى و زبانش را آزاد گذاردى و او هم اكنون سخنان عظیم با مردم در میان مى گذارد، عبیدالله دستور داد تا زبان او را نیز به همراه دست و پایش قطع كنند
.(نفس المهموم ، ص 83)
شخصى به نام زیاد بن نصر گوید: من نزد زیاد بودم كه رشید هجرى را آوردند زیاد به او گفت : همراهت (یعنى على علیه السلام ) در مورد كار ما با تو چه گفته است ؟
(معلوم مى شود كه خبرهاى غیبى حضرت چنان مشهور بوده است كه دشمنان ایشان نیز از آن مطلع گشته بودند)
رشید گفت : حضرت به من خبر داده است كه شما دست و پاى مرا بریده و سپس مرا به دار آویزان مى كنید، زیاد گفت : به خدا سوگند كه سخن على علیه السلام را دروغ مى گردانم ، رهایش كنید.
همینكه رشید خواست برخیزد و بیرون رود، زیاد گفت : بخدا كه شكنجه اى سخت تر از همان كه صاحب او خبر داده سراغ ندارم ، او را ببرید و دست و پاى او را بریده و سپس دارش زنید.
رشید گفت : هرگز، شما نزد من چیزى دارید كه امیرالمؤمنین علیه السلام به من خبر داده است !
زیاد كه متوجه شده بود گفت : زبانش را قطع كنید، رشید گفت : بخدا كه الان تصدیق خبر امیرالمؤمنین علیه السلام محقق شد.
شیخ مفید (ره ) بعد از نقل این خبر گوید: این روایت را نیز موافق و مخالف از افراد مورد اعتماد خود از كسانى كه نام بردیم ذكر كرده اند و این خبر در نزد علماء شیعه و اهل سنت مشهور است .
(الارشاد، ص 316)


  • کل صفحات:6  
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  •   

علی سلیمی


آخرین پست ها


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




ali salimi